پرشواز

هر آدمی یه کتابه


درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

عجب

همیشه فکر می کردم که اندیشه صحیح راه رستگاری است.احمق بودم .ببخشید.خدا نگهدار



*گاو اول: ماااااااااا

گاو دوم : مااااااااااااااااااا؟؟

گاو اول: پ ن پ اونا!

تاریخ ارسال: شنبه 1 بهمن ماه سال 1390 ساعت 11:20 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب

خودانگاری

تا حالا یه کاغد بر داشتی توش خودتو متصور شی.که چی میخواستی باشی دماغت حرفات غدات خونت دوستات زنت کارت.....؟

تاریخ ارسال: یکشنبه 11 دی ماه سال 1390 ساعت 9:58 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 8 نظر

آی دانشمندوم آی دانشمندوم

آیا نمیتوان گفت که تنها تسلط بر فکر است که می تواند کمکی باشد بر اینکه راه درست را بیابیم؟چرا همینطور است.باید برای فکر ارزش زیادی قائل بود و تفکر جهت دار فی نفسه گرانبها ترین لذتی است که میتوان به مفت به چنگ آورد منتها در این دنیای وا نفسا همین مفت را هم مفت نمی دهند و باید برایش کمی تفکر خرج کرد.از دیدگاه کلی فکر یا اندیشه (اگر به معنی مفید آن توجه کنیم و از بحث هم خارج نشویم) عبارتست از آرشیو کردن اتفاقات گذشته جهت رجوع مجدد غریزه و انتطار برای عکس العمل مناسب در آینده و در صورتی میتوان ارادی فکر کرد و فی المثل افسار فکر را طوری در دست گرفت که هر کجا دلش خواست نچرد و هر آهنگ مزخرفی را تکرار وار زمزمه نکند که با نفس این فرشته دیو صفت آشنا باشیم.من برای فکر اهمیت مستقل قائلم و کلا معتقدم که ما از سه بخش فکر و روح و جسم تشکیل شده ایم و البته قسم چهارمی هم قائلم که واسط بین فکر و روح است و به تعبیر من به صورت حریر نازکی است و وظیفه انتقال صرف را بین دو طرف به عهده دارد که چون در مورد وجود یا عدم آن احساسی به نتیجه رسیده ام لذا در اینجا نیز واردش نمیکنم و تنها به همان سه مورد اکتفا می کنم. ذات فکر در حقیقت مرتبط است به طور مستقیم با ادوات در اختیار آن و این ادوات را فکر مانند یک نجار که میز و صندلی خانه اش را می سازد به طور خودکار از اندیشه هایی که از منابع مختلف بدست می آورد می سازد.به عنوان مثال در کتابی می خوانیم که غرور محرک اراده است البته به نوعی و بسته به اندازه و شرایط فکری که تا آن لحظه به آن رسیده ایم این ابزار را ممکن است بسازیم که :من آدم با اراده ای هستم چون مغرورم در نتیجه غرور خوب است پس فخر فروشی من بلامانع است .لذا در تحلیل هر فکری به ابزار های اصلی آن فکر توجه وافی نمود و البته همین ابزار ها هستند که غریزه به طور ناخوداگاه آنها را از کارگاه اندیشه برداشته و استفاده می کند و اگر ابزار های درستی در اندیشه مان نداشته باشیم در موارد متعددی دچار اشتباه می شویم و چون نمی دانیم که آخر چرا اشتباه کرده ایم لذا خودمان را سرزنش میکنیم و دچار عذاب وجدان میگردیم و ناخوداگاه فی نفسه خودمان را سرزنش می کنیم و شروع به نشخوار لحظه های گذشته می کنیم تا ببینیم کجا را اشتباه کرده ایم و برای خلاصی از دست سرزنش خودمان بارها و بارها مانند یک تدوین گر گدشته را جرح و تعدیل می کنیم بلکه به نتیجه ای که دوست داشتیم اتفاق بیافتد به طور ذهنی برسیم اما می بینیم که با وجود این همه تقلا و تنش باز هم در موقعیت مشابه همان کار ها را تکرار می کنیم و بعد از یک عمر ممکن است به خودمان بگوئیم که من فلان اخلاق بد را هیچگاه نتوانستم اصلاح کنم گرچه راه حل را میدانستم و به یک دو جین آدم مثل خودم هم تا کنون توصیه کرده ام.اما چرا ؟ چرا نمیتوان را ه حل مناسب را پیاده کرد با وجود اینکه می دانیم که راه حل چیست؟ برای پاسخ به این پرسش باید از فکر شروع کنیم.آیا تا به حال به بار معنی که پشت کلمات خوابیده است توجه کرده اید؟ به عنوان مثال خوبی.آیا تا به حال به این توجه کرده اید که گفتن اینکه خوب بودن چه کار پسندیده ای است چقدر آسان است اما نفس اینکه به یک انسان صفت خوب تعلق بگیرد با چه دشواری هایی همراه است؟ اصولا کمتر کتاب یا شخصی را پیدا می کنید که تنها متخصص یک کلمه باشد .مثلا بگوئیم آقای فلانی متخصص ادب هستند یا فلانی متخصص راستگویی …البته در اسطوره از انسانهایی که به این مقام رسیده اند بسیار یاد شده است مانند عیسی که متخصص مهربانی بود یا یعقوب که متخصص صبر یا گاندی که متخصص آرامش و یقین ….اما هیچ کس تا به حال رساله ای در این زمینه تالیف نکرده است یا در هیچ دانشگاهی رشته ای به این مضامین تدریس نمی شود .چرا؟ آیا مگر همه ما انسانها دچار امراض روحی نیستیم و آیا نشنیده ایم آن داستان هایی را که در مورد انسانهای بدی صحبت میکنند که به ناگاه رو به سوی خوبی می آورند یا بلعکس و چه می شود که پیمانه اینان لبریز می شود و به ناگاه کاملا تغییر جهت می دهند؟چرا ما هیچگاه در تولید انسانی به یک صفت به طور اخص کلمه دست نداشته ایم و همیشه این مهم را به عهده طبیعت گذاشته ایم که خودش بکارد و خودش بدرود؟آیا تربیت به قول سعدی نا اهل را چون گردکان بر گنبد است و اصلا آیا تربیت یک انسان به عنوان مثال دروغگو فضیلت محسوب نمی شود؟البته این را از این لحاط می گویم که تخصص در زمینه جنبه های بد روان انسان به همان اندازه میتواند ما را در رسیدن به جنبه های مثبت آن یاری کند به عنوان نمونه همان داستان حلاج که بر پای دزدی که دار زده شده بود بوسه زد و یاران را در تحیر گذاشت و در پاسخ حیرت ایشان گفت :هرچه بود به کار خویش تمام بودیاران هم سخت بگریستند!.در اینجا حلاج به نوعی(البته می خواهد بگوید که آخر خط را هر که رفت خوش است!اما..)این ایده را مطرح می کند که در پرورش انسان خوبی و بدی نقش خود را دارند و چه خوب است که در هر زمینه ای استادی باشد تا بتواند انسانها را در پاسخ به پرسشهایشان یاری کند.آیا انسان امروز می تواند از یک ورزشکار راجع به لذات شوم مواد مخدر سوال کند و به پاسخ های تنها ناشی از مطالعه وی به دیده یقین بنگرد(البته منهای ورزشکنان دوپینگی!)…نه. وی نیاز دارد تا از یک علامه اعتیاد در این زمینه سوال کند و به پاسخهای برآمده از تجربه بنگرد.حسن دیگر اینست که همان کسی هم که به ورزش و تفکر نهفته در پشت تحرک می اندیشد با دیدن این شخص و احیانا سوالاتی ظن وی در امر ورزش و پشتکار و برنامه ریزی در مورد آن قوی تر خواهد شد(بنده مطلقا فکر نمی کنم که یک طالب ورزش با دیدن یک انسان معتاد دل از ورزش ببرد و وی را در آغوش تنگ خود بگیرد لذا همینجا پاسخ دوستان بدبین را دادم…جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است و خبیث اگر بر فلک رود همچنان خسیس). قصدم از کشیدن بحث بدینجا شاید روشن باشد…به طور خلاصه منطورم اینست که تمام رفتار ما در پشت تفکر خوابیده است و این را من کشف!نکرده ام که هزاران سال پیش یونانیان و بعد کانت و دیگران به این موضوع دامن زدند و رساله خرد ناب و گفتار در روش راه بردن عقل و غیره را به رشته تحریر در آوردند که تمام بحث عقل است و مکانیزم آن و صحبتی از ارتباط فکر و غریزه کمتر به عمل آمده و یا شاید من کم می دانم که دومی قطعا محتمل تر است لذا برای اینکه به حقیقت دهن کجی! کرده باشم به صحبتم ادامه می دهم. اصولا تفکر به شکل انتزاعی عبارتست از یافتن ارتباط علت و معلول و پرسش و پاسخ و عمل و عکس العمل و دخیره آنها در سلول های خاکستری(که البته محل دقیق ذخیره هنوز هم مشخص نیست)و سپس دادن خروجی های مشخص به ازاء ورودی هایی که از راه پنج حس به مغز وارد شده اند که البته همه این خروجی ها ورودی ها از فیلتر منطق و یکسری فیلتر های ناخوداگاه(مثلا ما بعد از مدتی که در اتاق می نشینیم صدای تیک تاک ساعت را دیگر نمی شنویم مگر آنکه مجددا به آن توجه کنیم) عبور می کنند و من تقریبا در اکثر موارد زندگی معتقدم این غریزه است که مار ا بر مبنای ابزار های فکری که در طول دوران رشد ساخته ایم وادار به عکس العمل های آنی می کند و کمتر کسی پیدا می شود که تمام حرکات زندگیش را بعد از فکر کردن انجام داده باشد.البته قرار نیست جایگاه فکر یا اندیشه را به غریزه بدهیم بلکه می خواهیم اصطلاح جدیدی تعریف نمائیم به نام تفکر غریزی که البته با تفکر غیر ارادی از لحاظ محتوی متفاوت اما به آن نزدیک است.به عنوان مثال در اکثر انسانها(حد اقل ایرانیهای پر مشغله خودمان) در یک مکالمه دونفره طرفین خودشان را به عکس العمل های یکدیگر می سپرند و سعی می کنند جوابی متناسب با صحبت طرف مقابل بدهند اما برای دادن این پاسخ چقدر فرصت هست؟آیا می توان برای هر پاسخی پنج دقیقه طلب زمان نمود ؟ و همین اجبار سبک مکالمه(که البته در حالت عادی قابل تغییر نیست) باعث می شود که از دو نفرانسان یک از آنها در یک موقعیت حساس که آدرنالین خونش بالاست حرفهایی بزند که بعدا به شدت پشیمان شود و همزمان دوست مورد خطابش در آن زمینه و با همان استرس پاسخ های مناسب تری بدهد و طبعا شخص پشیمان با خودش حساب و کتاب کند که چرا نتوانست با وجود اینکه می دانست رفتار و پاسخ ظریف تر و مناسب تر چیست ؛موفق نشد عکس العمل صحیح و دلخواهش را نشان دهد.من البته معتقدم که شرایط بسیاری در این امر دخیلند از جمله احساسات طرفین نسبت به هم یا فضای گفتگو و یا وضعیت روحی و جسمی…اما معتقدم یک غریزه پرورش یافته می تواند در هر حالتی بهتر از یک غریزه رها عمل کند و دوست ما اگر غریزه اش را پرورش می داد شاید حتی میتوانست به جای سرزنش از پاسخ مناسبش داستانی بسازد و برای گوش دیگران بنوازد اما چرا بعضی وقت ها ما داستانی تعریف می کنیم که نصف آن حقیقت است و نصف آن سانسور و مثله شده که قسمت دوم آن حاوی کار درستی است که باید می کردیم به عنوان مثال: من به آقای ایکس میگویم که ببخشد ساعت چند است؟ و او که خصومتی پنهان دارد می گوید : فروشی نیست و میخندد و به حساب خودش کنایه ای زده و ما به ناگاه اختیار ازکف داده و با خنده ای گذر می کنیم اما درست چند لحظه بعد جناب سرزنش داد سخن می دهد که باید جوابش را می دادی یا مثلا نباید با اینکه اور ا می شناختی از او ساعت می پرسیدی و غیره و غیره و بالاخره صدا خاموش می شود و شما تصمیم هایی میگیرید اما چند ماه بعد در موقعیت مشابه نمی توانید عکس العمل مناسب انجام دهید.عده ای به آدمهایی مه همیشه عکس العمل مناسبی در جیب دارند ادمهای زرنگ یا تیز یا حاضر جواب یا پدر سوخته و یا…دهها اسم دیگر می گویند …اماآیا اینها از حضور استاد خاصی برخوردار بوده اند یا کلاس خاصی شرکت کرده اند…البته که همینطور بایستی بوده باشد و یاد آور شوم که دست روزگار و توانایی های شخصی یک فرد را نمی خواهم نادیده بگیرم ولی می خواهم بگویم که اگر آن آقای زرنگ در محضر استادی بوده پس بایستی همه همدوره ای هایش زرنگ و سریع العمل از آب در می آمده اند و می دانیم که در اکثر موارد اینطور نیست و چه بسا فردی در نزد تاجر بازاری 20 سال مشغول کار است و یک عدل پنبه خارج از عرف نمی تواند معامله کند.تمام اینها بر می گردد به موارد بسیار عدیده اما یک مورد در تمام انسانهایی که عکس العمل مناسب نشان میدهند در لایه های میانی رفتارشان مشترک است و آن اینست که آنها تفکر غریزی خوبی دارند و می توانند اندوخته های ذهنیشان را به سرعت با اتفاقات بیرون ربط دهند و بهترین گزینه را بیابند .حال فرض کنید بنده که تمام راه حل ها را می دانم و نخبه دهرم اما اکثر عکس العمل های غریزیم اشتباه است چگونه می توانم به این مطلوب نزدیک شوم و من هم تبدیل به انسانی بشوم که راه حل های درست را می داند و درست هم به کار می برد.

تاریخ ارسال: دوشنبه 5 دی ماه سال 1390 ساعت 11:29 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

حسن کثیف

حسن که از سفر خارجه برگشت اولین کاری که کرد این بود که سوغاتی ها رو تقسیم کنه.یه سری چیزایی بود که مخصوص اورده بود برا قوم و قبیله.15 سالی بود که رفته بود.حالا که برگشته بود اول تو فرودگا خیلی متعجب شده بوذ.همه چی کنترل می شد و از 15 سال پیش فرقی نکرده بود.تاکسیا همون زرد بودن منتها قناس تر از پیکانا.راننده میگفت این سمنده منتها اینی که بشون دادن نه شیشه اتوماته نه صندلی اتوماتیک نه ضبط داره و نه هیچی و موتورشم زرتش غمصوره ...حسن فکر میکرد حالا باس بهتر باشه اما نبود.فرداش که رفت خونه داداشش دید که درینکینگایی براش آوردن بهتر از مسکو و مونده بود که اینا رو اونجام نمیتونس پیدا کنه.شوهر خواهرش لباش سیا بود و نمیخورد و شصتش خبر دار شده بود که مهدی پهلوون یه معتاده قهار شده.بچه های خواهرش که حالا بزرگ شده بودن اصلا نمیخندیدن و سگرمه های همه تو هم بود.شنید که یکی میگفت: عشق و حالشو کرده حالا اومده ما جمش کنیم.به رو خودش نیاورد.حتی سوغاتیاییم که آورده بود چش هیچکی رو نگرف.همه به نطرش مثه موجودات فضایی میومدن.حتی تو سیبریم همچین سرمایی رو ندیده بود.همه میخواستن به هم زهر بریزن.متلک میگفتن و ...حسن تاکسی خواس که بره هتل.تو را راننده تاکسی رو به حرف گرفت و فهمید که اون بابا خلبان بازنشسته ارتشه و از حرفایی کهه زد منقلب شد.فکر کرد شاید شانسش بد بوده که با آدمای ناجوری برخورد کرده اما تو سه چار روز بعدم چیز امیدوار کننده ای ندید.حسن تو فرودگاس.مردمو میبینه که چطور هر کدومشون تو سه چار تا شخصیت دارن زندگی میکنن و هیچکی خود خودش نیس.نصمیم گرفت بره و خودشو یه اجنبی بدونه.تصمیم گرفت که دیگه هیچوقت برنگرده.و حسن رفت.

تاریخ ارسال: جمعه 2 دی ماه سال 1390 ساعت 10:11 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 4 نظر

سکریفایس

دلم میخواد بدونم تا حالا هویجو با فرز پوست کندی؟تا حالا شده آب نمک بخوری تشنه بشی بعد روش آب بخوری؟تا حالا شده از چس خر عسل درست کنی؟(ببخشیدد!)تا حالا شده احساس یک سگ پا سوخته رو داشته باشی؟...اگه نشده پس کارمند نبودی.

تاریخ ارسال: پنجشنبه 1 دی ماه سال 1390 ساعت 6:44 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 0 نظر

درویش در پیش

فک کنم که نه...مطمئنم اون لحظه ای که دارم میمیرم فقط دلم میخواد که برگردم.احتمالا گریمم بگیره...حتما خیلیم میترسم مثه اون موقعی که تو تاکسی نشستم و راننده چراغ قرمزو رد میکنه...دلم هرری میریزه پایین ....مرگم باید همچین حالی داشته باشه....فک کنم خیلی حال بدی باشه....هر چی هم که توهم بزنی  بازم نمی تونی فکرشو بکنی...مثه این میمونه که یه هو بفهمی رویایه لولوی تو تاریکی بچه گی حقیقت داره....نمیدونم.... یه روزی میاد که همه سالهای پشت سرم میشه یه ثانیه...همه ثانیه هام میشه یه لحظه بعد ...بوق ممتد ...هر چی بیشتر وابسته به دور و برت باشی بیشتر میترسی...شاید واسه همین ترس خیلی کارا بکنی یام داری میکنی و خبر نداری...
تاریخ ارسال: یکشنبه 27 آذر ماه سال 1390 ساعت 10:27 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

اهداء زبان

اگر لامسه و بینایی نبود هیچ چیزی گویا وجود نداشت.اگر شنوایی نبود چه؟...شاید حس ششم همان نفس عمل حرف زدن و سخن گفتن باشد.اما اگر سخن گفتن نبود و نمی توانستیم صحبت کنیم شاید اتفاق خاصی نمی افتاد. در حدی که بگوییم وای دیگر زندگی ممکن نیست.اکنون می اندیشم سخن گفتن تنها آفتی بیش نیست به هر طریق .شاید اگر انرژی حرف زدن و تاثیرات منفی که در تاریخ گذاشته اندازه گیری شودبه نتایج مثبتش  بچربد.شاید اگر کلماتی که بیان می کردیم به این سرعت از دهانمان خارج نمی شد شان آن تا این حد برای ما پایین نبود . زبان را که نمیشود برید! پس بیا آهسته تر صحبت کنیم.مانند گام برداشتن در طبیعت بکر.هر روز.هر ساعت.هر لحظه.آرام بگیر.به خودت گوش فرا بده.سخن های توست شاید دلیل آنچه که اکنون هستی.چینگ پنگ دولنگ

تاریخ ارسال: جمعه 25 آذر ماه سال 1390 ساعت 8:21 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 1 نظر

سلف استادی

شاگردی استاد خود تواند بود که راه صعب تر را برگزیند.لائو ته چار

تاریخ ارسال: سه شنبه 22 آذر ماه سال 1390 ساعت 11:46 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 5 نظر

سالهای دگر

سالهای دگر که آیند نوه ام می پرسد پدر بزرگ از خاطرات جوانی چه در همیان داری تا نثار کنی مر مستقبلان را.قطعا نظری از کبر بر وی اندازم و از فیس-بوک گویم که چگونه آن را ست آپ همی نمودم  و چه ویرچوال دوستانی داشتم در ماسبق و از سریال های تلوزیونی  گویم که چه پولها پای دی وی دی آنها خرج نمودم و کالکشن کردمی ٬از تجربیاتم در زمینه تنظیم-دیش گویم و از وبلاگ نویسیم گویم و در نهایت گوید یعنی ۱۵ سال جوانی را اینگونه تبخیر کردی پس الباقی چه شد و گویم هزاران نفر بودیم فرزند در زندان دیجیتال اسیر کردندمان و به خوابی مجازی رفتیم بقیه آن سالها اندر حیرت مستقرق بودیم که چگونه در زندان بی دیوار بودیم و نوه ام نیز در وسط سخنانم بلند شده و میرود تا به موهای آفتاب نخورده اش دستی بکشد.به در و دیوار حتما خیره خواهم شد و سپس : یادم آید قصه اهل صبا   کز دم احمق صباشان شد وبا.

تاریخ ارسال: یکشنبه 20 آذر ماه سال 1390 ساعت 11:14 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 9 نظر

مجیز و کنایه

۸۰۰ ساله داریم فوش میدیم...انگار اصلا مهم نیست کی سر کاره...فحش میدیم.مهم نیس کی بالاس فقط ما بریم بالا بعدش بزا فوش بدن.عین یه سیر تسلسل.به رئیس فحش میدیم بعد که رئیس میشیم بد تر میشیم از قبلی و فوشمون میدن.انگار همیشه یکی باید در راس باشه و یه عده فوش بدن و اصلا گویا مرام و مسلک مهم نیس.غایت اون کسی خوبه که باعث بشه ما کار نکنیم و هیچ مسئولیتی نداشته باشیم و همه قانونارم بتونیم دور بزنیم و حقوقمونم مفتی بیاد درخونمون.از این بهتر کسی نیس و الا چی کار میکنیم؟فورررش میدیم!

تاریخ ارسال: جمعه 18 آذر ماه سال 1390 ساعت 9:26 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 5 نظر

ارذل الراذلین

همچنان که با-سن آهوی قلم را در دهان میفشارم و عصاره پلاستیکی آن را می مکم(یوغ!) یادم آمد قصه عهد صبا کز دم احمق صبا شان شد وبا! ...یه زمانی خیلی دور همه ملت با مداد می نوشتن و یک مداد سیاه داشتیم که استدلر بود و یک گلی که سوسمار نشان.حالا اگه یه بچه ای خیلی خودشو جر میداد یه خودنویس براش کادو میدادن که مام جر خوردیم.خیلی دوسش میداشتم خودنویسم رو و هی پالیشش میزدم و زرت و زرت سطح جوهرشو ست میکردم و همیشه ام دستام جوهری که ملت ذله.پدرجان هم خیلی فکر میکرد خنجر زده و دائم میپرسید آی خودنویست کو آی گم نکنی...یه روز که سرویس مدرسه که اون زمان اتوبوس بود رو سوار شدیم خودنویس رو از سر حماقت نهاده بودیم جیب با-سن و تا نشستیم خودنویس از کمر تررق!.ما یه هو سکته که آی بیچاره شدم و آی میکشن منو و آی های دیگه و تا خونه تو شیش و بش اینکه به حاجی چی عرض کنیم!.رسیدم خونه زدم زیر گریه که آی رسولی(تنها بچه لات کلاسمون!) خودنویسمو شکسته و از اونجایی که خونشون به ما نزدیک بود پدر خان دست مارو مثه بشکه بیس لیتری نفت محکم چسبید و رفتیم در خونشونو اون بدبخت هی به باباش هوار می زد که من نشکستم و باباش هی میزد تو کلش که ای الاغ! و یکیشو انقد محکم زد که صدای طبل دالایی لاما داد کلش! بابم رفت جلو یارو رو گرفت. که نزن کشتیش و ما اصلا حرفمونو پس میگیریم.من اصلا فکر اینم نبودم که چه خری رو با خودم دشمن کردم که داستانش باشه واسه بعد.منتها تجربه حسن آقا برا بچش این شد که با توجه به اینکه دنیای آدما با هم فرق میکنه تا نرفتین تو دنیاشون رو داراییاشون قیمت نذارین و قضاوت شخصی نکنین  و الا کارایی میکنن ملت که کف بالا بیارین.تمت!
تاریخ ارسال: سه شنبه 15 آذر ماه سال 1390 ساعت 01:22 AM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 4 نظر

لبیک

از شبهایم سبکتر از روز می روی ، به روزهایم  سنگین تر از شب می آیی.مرا در دست گرفتی ،بر چهره عبوسم  لبخند میکشی.من سپاسگذار.من پوشالی.اما به امر تو خندانم.لطفی کن .قلبی  قرمز بر روی سینه ام بکش.قلبی سرخ و بی تپش . قلبی به سلیقه تو.عبیر توام.

تاریخ ارسال: یکشنبه 13 آذر ماه سال 1390 ساعت 00:18 AM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 5 نظر

میگذشت

از کنارم میگذشت ضربان نبض تو گرم چون توسنی دویده در صحرا و چون گرمایی برخاسته از زمین در وسط روز سیر از خورشید.از کنارم میگدشت عمر همچون نسیمی بر لای درخت سپیدار وقتی که برگها را قلقلک میداد و برگهایی که جانانه میخندیدند با صدایی شبیه به زندگی بی تفاوت به من.بر ارابه زندگی سوار ، شوق بودن با تو در بسته ای پستی بر ترک دوچرخه زمان واز روبرو می آید ، من گلویم خشک شده .این روزها بد جور شدیدا ملموس میگذرد.

تاریخ ارسال: یکشنبه 6 آذر ماه سال 1390 ساعت 11:01 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 7 نظر

سم غم

بخند و بنگر که جهان با تو می خندد

بنال و ببین که در تنهایی اشک میریزی

زیرا این جهان پیر رعنا شادی های خود را وام می گیرد

اما از غصه و رنج هرچندان که خواهی در خزانه دارد

آواز بخوان و تپه ها پاسخ می گویند

آه کن و ببین که چگونه در هوا گم میشود

پژواکها صدای شادی را پاسخ می گویند

و آوای غم را دامن در می چینند

وجد و شادی کن و مردمان تو را می جویند

غمین و اندوهگین باش و همه کناره می گیرند و میروند

آنها تو را در بهترین طیف لذت می خواهند

اما رنجها و بلا های تو را نمی جویند

شادمان باش تا دوستانت بسیار شوند

غمین باش تا یکی بر جای نماند

یکی نیست که در نوشیدن شهد و شراب با تو همپیاله نگردد

اما کاسه زهر را باید به تنهایی نوش کنی

جشن و سرور به پا کن تا خانه ات از میهمان پر شود

صبر و صیام پیشه کن تا به کار خود بروند

ببخش و فراموش کن-این در زندگی یاریت می کند

اما هیچ کس در مردن یاریت نخواهد کرد

در تالار لذت برای همه کس جا هست

که صف در صف و در حشمت و شکوه در آن گرد می آیند

اما از دالان تنگ و باریک رنج باید یک یک عبور کرد.

                                                           الا ویلر ویلکاکس

تاریخ ارسال: شنبه 5 آذر ماه سال 1390 ساعت 7:11 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 5 نظر

حظ

نفستو حبس کن...کردی؟بده بیرون.خب زنده ای . برو سور بده.هنو وقت هست.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 2 آذر ماه سال 1390 ساعت 11:02 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

سفیدی لشگر

جلو میرویم..تلق تلق تلق....لنگ دنیا میایم کور و کر و احمق...اصلاح میشیم...غریزه رو به روز میکنیم...هرکی یه چیزی میگه..یکیشو که درد کمتری داره قبول میکنیم...دلیل خلقت یادمون میره...نمیشه از پستون جهان شیر معنویت خورد...میگن خشک شده...میبینیم...ترسیدیم...بزرگترین دشمنمون بدنمون شده...دم دماغمون جنگه...ظرف یکسال سکه 3 برابر شده و حقوقمون ثابت مونده...با خودت میگی باس برعکس باشه و نیس و احساس میکنی نمیکشی این همه پارادوکسو و شروع میکنی روزا رو به هم چسبوندن...این وسط عشق کمکت میکنه؟ببینیم و تعریف کنیم.

تاریخ ارسال: دوشنبه 30 آبان ماه سال 1390 ساعت 8:57 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 9 نظر

پارادوکس های گذشته و اکنون

- من میخوام بخوابم خوابم نمیاد٬ میخوام نخوابم خوابم میبره!

- میخوام فیلم نگا کنم بقیه میخوان کارتون ببینن  !

- ایمیل اومده برام٬ باز میکنم توش نوشته وا-یا--گرا ..

- سر صبح به همکارم سلام میکنم سلامش مثه خرناسه گاومیشه یک ساعت بعد که میاد تو دفترم مثه بیانسه میگه :سلام !

- ساعت ۷ پامیشم برم سر یه جلسه مهم و وقتی میرسم به خیال خودم یه ربعم زودتر میفهمم ساعت یکساعت کشیده جلو و من باس جواب خنده فراشو بدم به ریشم!

- میایم به یاد دوران کودکی بزنم رو اف اف همسایه در برم .میزنم.چند دقیقه بعد همسایه زنگ اف اف ما رو  میزنه و میگه خجالت نمیکشی خرس گنده! بعدا از آیفون تصویری متنفر میشم!

-  جواب مسیج های لوس رفقا رو میدم.سوار ماشین میشم.میرم سمت خونه.پنچر میکنم.آچار ندارم.یام که نیست.کنار بلوار پارک میکنم.میخوام زنگ بزنم داداشم .شارژ ندارم! باس منت مردمو بکشم .سر ۲۰۰ تومن!

- طرف لندکروز داره خونه نداره ..همسایه ما پراید داره با سی تا آپارتمان! خاک برسرم .یعنی من به این مخلوط ضد بشر حسودی میکنم.؟! سال ۸۸ ته! بعله که میکنم!

- وسط راه پله های طبقه پایینم .یه هو یادم میره برا چی میخوام برم پایین.مکس میکنم.بر میگردم بالا.یادم میره کجای خونه واستاده بودم که اونجا تصمیم گرفتم برم پایین.اگه یادم میومد میرفتم همونجا و به ایین فکر میکردم!.ولش میکنم!

- برا ماشینم ام پی تری پلیر میخرم.بهترینشو.کلاریون اصل.خوشحالم.داداشم میگه ام پی فور پلیرشم  اومده!

- یه کتاب از سلین میخونم یه کتاب از احمد محمود یه کتاب از سعدی یه کتاب از آرتور میلر.همیطور الکی!آدامس چشم!

تاریخ ارسال: جمعه 27 آبان ماه سال 1390 ساعت 11:45 AM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 8 نظر

بازی...

الم یجدک یتیما فاوی و وجدک ضالا فهدی و وجدک عائلا فاغنی....تو یتیم نبودی که ما پناهت دادیم؟تو گمراه نبودی که هدایتت کردیم؟تو بی کس نبودی که برات همسری فرستادیم؟....

ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا

زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم

زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا

زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد

زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا

چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود

چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا

از بد پشیمان میشوی الله گویان میشوی

آن دم تو را او میکشد تا وارهاند مر تو را

از جرم ترسان میشوی وز چاره پرسان میشوی

آن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا

گر چشم تو بربست او چون مهرهای در دست او

گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا

گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن

گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گردابها

چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان

کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا

بانک شعیب و نالهاش وان اشک همچون ژالهاش

چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا

گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت

فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا

گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان

گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا

گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم

من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا

جنت مرا بیروی او هم دوزخست و هم عدو

من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا

گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری

که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا

گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت

هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی

ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن

تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود

یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا

چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد

ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا

روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی

پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا

گفتا که من خربندهام پس بایزیدش گفت رو

یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

 

تاریخ ارسال: چهارشنبه 18 آبان ماه سال 1390 ساعت 6:00 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 8 نظر

اورجینال فووول!

موری مر گاو را گفت: آه ای پدر خر تر از من.کلیله و دمنه مر تو را نوشتند و تو سواد نداری که بخوانی و بی پروا در حال گام زدنی و چه برادران نازنینی از من که به دیار عدم کشاندی.آخر خدا را کتاب مر تو نوشته اند و بر تو باری از سواد نه! من که آگاهم کتاب مرا چه فایده؟!آه این پارادوکس چگونه در یابم؟!

تاریخ ارسال: سه شنبه 17 آبان ماه سال 1390 ساعت 9:13 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

ناشکری

ویییییییزززززززززززز....وییییییییییزززززززززز...ای بابا....کیش کیش..چخه...وییییییییززززززززز....ویییییززززززززززز....ای بابا ...تو هوا به این سردی تورو کجا زاییده ننت...........وییییییزززززز وییییییییییزززززز.....شلق!!!! آخ لپم پدر سگ ....واسا چراغو رو شن کنم دهنتو....+18  ....ای بابا کوشی؟...ویزویزک؟!!!......میخوام بخوابم پدر نامرد.....برم چراغو خاموش کنم...یه ربع بعد به سبک کتابای تن تن....ای ورپدرت لعنت ...اتاقمو عوض میکنم.....و این طوری زندگیمم عوض شد...تو اون اتاق عقرب بود.

تاریخ ارسال: جمعه 13 آبان ماه سال 1390 ساعت 10:00 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 10 نظر

pنوکیو

جلو نمیرود این گاری زنده گی.یاد اون داستان پینوکیوکک می افتم همی که رفت به شهر احمق ها...همانجایی که آب و آرد می لمبانده خیک بر آتش می نهادند....جلو نمیرود این گاری زنده گی....گویی پالایش شدیم.مثل لجن های ته لوله گیر کرده ایم و سره با ناسره مخلوط.انگار هرچه انسان نیک بوده تصعید شده به یوروپ و انگلیز و بخارا.عده ای سوسک نیز همی از این کپه کثافت مشغول تغذیه.هلپ هلپ.خر باش صحبت از بوی سنبل کن.از ناله نی کن.تقبیح بوی زشت و عفن کن.کردی ،برو برتن کفن کن.درگیریم.همه جور فساد.فساد فامیلی یعنی آقای درویشی! هتل دار است.فساد عق.یدتی یعنی پسر فلان قدیس زن .باز است.فساد ما.لی یعنی کله اقتصاد دزد است.فساد اخلاقی یعنی یک عدد حمال قاتل سی زن است...فساد فساد فساد.سلام بر بی نو کیو .باز کن پنجره را ، من هم از شهر شما رندانم.

تاریخ ارسال: چهارشنبه 11 آبان ماه سال 1390 ساعت 9:38 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

خط کشی

حسن کلا اهل دسته بندیه.حتی چیزایی که فکرشم نمیکنی عزیزم.یه دوره هایی بود که حسن فکر میکرد که باس بره بشیه لب بوم زنبور زردا رو هم  از لحاظ نوع باسن طبقه بندی کنه.نیشش زدن .نشد.مثلا انسون ها از نظر این عالم واجد شرایط به ذسته های زیر به خط میشن:

- آدمایی که نه میبینیشون نه میبیننت:این دسته آدما اصولا یه کم از سیب زمینی اونورترن اما به فلفل نزدیکتر یعنی که مثلا میری تو یه اداره یه مرد 50 ساله سبزه میبینی با ریشای نتراشیده و سیبیلای نوک تیز و شکم طبله.میگی ای بابا این گوسفندو حیوونکی ...اما بعد صاعقه میخوری میفهمی که یارو 4 تا ملک هزار متری داره معاون ادارس بچه هاش خارج پزشکن با شهردارم از یه مسواک استفاده می کنن.

- آدمایی که نه میبینیشون و هم میبیننت: این دسته آدما شامل خاله زنکه هایی میشن که مردنی و زردنبو هستن و کم حرف به حدی که تو حاضر نیستی پشم بدی دسشون بریسن اما بر عکس آی تو کوکتن و بعدها صاعقش میخوره بت که همینا بودن که زیرابتو میزدن!

-آدمایی که هم میبینیشون و آی نمیبیننت: اینا از جمله اشخاصی هستن که تو هی زور میزنی خودتو مثه اون قورباغه که میخواست قد گاوه بشه باد میکنی و آخرشم میترکی و میشه بشون گفت مثلا یارو ملاکه یا یارو رئیسه یا یارو خداهه که عمرا نمیبیننت و تو حالا هی دهنک بزن تا ریقت در بیاد !

- آدمایی که میبینیشون و میبیننت: تابلووه دیگه

تاریخ ارسال: جمعه 22 مهر ماه سال 1390 ساعت 07:59 AM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 11 نظر

یونیورسال پرسش

چیک چیک چیک....صدا صدای خوردن قطرات آب است که به فرق سر جد بزرگ حسن میخورد.ازیرا که جد تقی با او ساز مخالف زده و حسب بستن پاپوشی گل گردن او وی را به محبس دخول کرده.جد حسن دیوانه شده.میگویند برگ خشک میجویده.گویا توی زندان گاو او را که مش حسن بوده جلویش سر میبرند و گویان که: دست بر میداری یا سر خودتم ببریم؟ و جد حسن: ماااااااااااا  مااااااااااااا...و خنده مستنتقان زندان به او که ما و شما نداره اول شما!....گذشت ...پدر بزرگ حسن به انتقام پدر بزرگ تقی را چپه کرد و همون داستان....میگفتند پدر بزرگ تقی میگفته :میوووووووووووو میوووووووووووووو و گزمه گان به خنده که نمیوووو......حرف همون موقع رو که مردم میزدن که خاک بر سر جد تقی الان برا پدر بزرگ حسن میگن....باز حالا حسن میخواد تقی رو بگیره بندازه تو محبس و الی نهایه....کی تموم میشه این سیر تسلسل احمقانه بی هدف بنگ بنگ!؟

تاریخ ارسال: سه شنبه 19 مهر ماه سال 1390 ساعت 8:54 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

چالش

حسن در حال جیشیدن است به روزگاری که حتی نمیتواند فردایش را برنامه ریزی کند.به اینی می جیشد که روی کاغذ نوشته: هدف بلند مدت یعنی برنامه ریزی بلند مدت برای اهداف کوتاه مدت.اما یه هو میبیند عکس شهیدی روی دیوار کشیده شده 30 متر در 20 متر و توی دکه جلوی همان عکس روزنامه ای می فروشد که نوشته:مختلص محترم جیشیده به مایه و در رفته به کانادا درای.حسن گیج و منگ می پرسد: آه  آه ...کس نداند که در این بحر عمیق....سنگریزه قدر دارد یا عقیق؟...و حسن فیلم نجات سرباز وطیفه رایان را می بیند و شبیه سازی میکند.تنها یک شباهت بیشتر نیست:بنگ بنگ!

* مردشور برنامه های تلوزیونی همه هموطنان اونور آب رو ببرن با اون بیخیالیشون و قرصای کمر و زیرکمر و نصایح ننه قمر و برنامه های زالو وار خون مک و لبخندهای زشت براق!
*بی نصیب نمونن آمریکاییها با اون لهجه ونگ ونگشون و روسا با اون قیافه های نجسشون و چینی ها با اون ترکیب منحوسشون و اروپایی ها با اون فلان نشستشون و عربا با اون ریخت و قیافه بوگندوشون.
*آقا دارم بالا میارم لطفا کسی نگا نکنه اگه حالش بد میشه!

تاریخ ارسال: شنبه 16 مهر ماه سال 1390 ساعت 9:03 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

حسن و لوبیای بی خاصیت

دره رو رفت بالا.کسی نترسوندش.گفته بودن این دونه لوبیا رو اگه بکاره رو کوه یه درختی سبز میشه که میتونه ازش سه سوت بره بالا و بعدشم اوپس!.از دره بالا میرفت.وسط راهش چند تا کلاسم رفت.بعدا فهمید که اون آقا گاوه که حسن فروخت که لوبیا رو بخره ارزشش از اساتید اون کلاسا بیشتر بوده.مغزش حلوا بوده جلو این چلغوزان.حسن عصبانی به تاخت بالا رفت.نسیم میوزید.در راه دهقانی دید با کفشهایی تمیز و جیبهایی چاق و رانها و شکم فربه.با خودش گفت چرا بالا نمیرود این ابله.مگر لوبیا ندارد.و حسن خودش ابله بود.حسن دره را سپری میکرد و به سرعت افزود.در راه کودکی دید 70 ساله و اندی وی را همی گفت:ای حسن قبل از آنکه لوبیایت را بکاری بایستی تست بزنی آنهم 240 عدد.حسن پایه.خندان.200 کیلومتر بعدی چیزی نبود جز سربالایی خفن و بوی عفن که حسن می تحملید حسب کاشت لوبیا.تست داد.ناگاه طبق برگه ای که دستش بود به صد راهیی رسید که نگهبانی داشت بی رحم و خشن.فریاد زد.کارتت؟!.حسن نشان داد و به جاده کامپیوتر گام نهاد.راه سنگلاخ.حسن بعد از چهار قدم  به قله رفت .قله ای که گفتند قله اوست و مال حسن نبود.قلبش زر میزد.لوبیا کاشته شد.درخت در آمد .حسن بالا رفت.5 سال.الان دارد از روی یک شاخه خیس و بی برگ مینویسد.منظره؟برهوت و شنید که دزدی مرغ تخم طلا به دست بی رنج و تعب در حال پایین رفتن است.کجا میرفت؟ حسن به صدای شکستن شاخه زیر پا مشغول صدا چیزی شبیه ترق تروق یا بنگ بنگ!

تاریخ ارسال: سه شنبه 12 مهر ماه سال 1390 ساعت 12:56 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 5 نظر

lمگه حسن چی میخواد؟

یه اتاق تو یه ظهر گرم تابستون تو یه باغ سیب که از دم درش تا اون خونه یه جاده دو ور سر سبزه ماشین رووه و تو اون خونه ساعت یازده و نیم و یک پیانو هست با یه نوازنده که میتونه تو دستگاه اصفهان بزنه و شجریانم بخونه که ...خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز....کز این شکار فراوان به دام ما افتد....مگه حسن چی میخواد؟..یه همسایه که وقتی آش میپزه یه کاسم بیاره در خونه و بده به بچش و اونم بیاره تو آشپزخونه و بعدش برن تو کوچه بازی و حسن نترسه که شهر پر بچه بازه!...مگه حسن چی میخواد؟...یه پس انداز بی غم دو سه میلیونی که وقتی دندونش خراب شد بره بر داره بده درسش کنن بی دغدغه...مگه حسن چی میخواد؟...هفته ای سه روز تعطیلی که بتونه اسمشو بزاره تعطیلات آخر هفته و بزنه با فامیلی که اونام یه سری توصیفاتی دارن به کوه و دشت و ماهیی بگیره و آسمون شبی ببینه...مگه حسن چی میخواد؟یه گلخونه تو حیاطش که بتونه گلایی که دوس داره پرورش بده و بوی خزه نم خورده رو بده تو ریه هاش و پنجره بخار گرفتشو دس بکشه....مگه حسن چی می خواد...یه رخت خواب نرم تو یه اتاق جا دار که مال خونه خودشه و توش چند تا کتابخونه داره و شبا بوی کاغد کاهی بزنه تو دماغش و بخوابه و مجبور نباشه 6 پاشه بره سر کار به جاش 9 بره...مگه حسن چی میخواد؟...یه عالمه بادکنک آرزو تو دسسش که روزگار هی با سوزن زمان نزنه بترکونشون بنگ بنگ!

تاریخ ارسال: دوشنبه 4 مهر ماه سال 1390 ساعت 4:41 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 13 نظر

حسن خله

آهوی قلم حسن نا ندارد.سر کار .بی حوصله و مکدر.روبرو دختری همسن او و بی بهره از لطف الهی و طلبکار زیبایی و کنار وی گرگی زبان باز و حسن و آن دو هر سه مسئولاین زی قدر بخش فروش یک شرکت دولتی تقریبا قلمبه .حوصله  از تکرار سر رفته .حسن کاغذ برداشته  تا شعری تخیلی بگوید بلکم دلش واشود. .مینویسد(اگر درست یادش بیاید) آی که دیگه دلم گرفت...میخوام پاشم برم شمال..یه ویلای خوشگل بگیرم ...برم تو دریا بمیرم...و از این خزعولات..قیافه اکثر همکارا همی چون گرز رستم ترسناک. سر صبح. و وارد که میشوند اولین سوال حسن اینست که این باشندگان با این وضع آشفته و نا مرتب زنهایشان چه گونه میتوانند  باشند ؟ بسیار بی تربیتیست همی  که این مردا ن شکم گنده زنانی باربی خواهند و آنان نیز بگویند سمعا و طاعتا.قطعا چون همند همچون کرم دو نیم.و همینطور مشغول چرت کله صبح و نشخوار افکارست.به ناگاه در محلی از فراخنای مغزش فیوزی پریده و احساس میکند خفه میشود و بایستی کاری بی جا بکند.بر میگردد به طرف گرگ وقال که :  فرند ، هل انت کام وید می تو دبی؟.ی خنده های چرچیلی گرگ.گویی به کودکی بگویی برویم شهر بازی .بال زنان مینشیند برصندلی مقابل حسن و گوید: نامرده هرکی نرود.احمق فکر میکند حسن از آنهاست که همچون نفس کشیدن حرف میزند.!حسن امر به اقامه میدهد...پاشو.هر دو مرخصی .رو به سوی آژانس نزدیک.حسن هنوز فکر میکند گرگ کم بیاورد.گرونه. جای دیگر.هتلش چرته. جا ی دیگر.اوه یا.پیش میدهیم و قرار پرواز میشود اوایل مهر . در راه  که بر میگردد شرکت می اندیشد همی که با یک خر تر از خودش طرف است.خوشحال است حسن. تصمیم دیگر چاشنی آشی که پخته می کند .استعفا میدهد و تصمیم می گیرد از دوبی دوباره شروع کند.استعفا میدهد.موقع حرکت رسیده.هردو در فرودگاه.هواپیما تخمی و مهماندارانش زشت. به امید دبی تحمل !.دوبی اند!. هواپیمای fedex  747   در حوزه بصر که قرمز و آبیست.دلش وا .به سمت در خروجی.پایین.سوار اتوبوس .یک شرجی خفن میزند به صورتش.با خودش میگوید.زندگی چیزی نیست جز تصمیمات ضربتی و بعضا احمقانه! چیزی نیست جز بنگ بنگ!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 30 شهریور ماه سال 1390 ساعت 10:03 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 7 نظر

حسن دریمر

ننه حسن:پدر بزرگت هر شب خواب دزد می دید.اوووم اوووم.صداش بود تو خواب.بیدارش میکردیم.میگفت:امشب با شیر جنگیدم/آخرش تو یکی از همین خوابا سکته کرد.5 سال بعد مرد.وقتی سکته کرده بود.مغزی .نمیتونست حرف بزنه میگفت:اوووم اوووم.یعنی مثلا ببرینم دسشویی.حسن خوابه.خونه عیال.حسن خوابه.یه هو صدای فریادی میاد.1000 دسیبل.اوووم .اوووم.حسن گوییا انبرکلاغی خورده باشد جایی از او.می پرد .پر ندارد.تو جایش می گرخد.از پهنای آسمانست صدا.زنی است باید.آه او کیست که اینگونه زجه می زند.بعده ها عیال حسن گفت:او زن همسایه است که همی خیلی هم به خود می رسیده .ورزش صبح گاهی،ویتامین،ماسک خیار...! و اکنو سکته کرده در بستر است.حسن دیشب که خواب بود اوووم اوووم کرد.با جننی می جنگیده گوییا که میخواسته سر حسن را در دهان کرده بجود.خدا به داد حسن برسد.به سلامتی رفع بلا :بنگ بنگ!

تاریخ ارسال: سه شنبه 29 شهریور ماه سال 1390 ساعت 9:01 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

مورمالک

قااااااااااان...قان قان قان....ترک موتوراست حسن.بی پروا می گازد.در سرش افکار ماکیا.ولی غوطه ور.خمیازه ای میکشد.مگسی با بیمه شخص ثالث . جمعه است.شب.غوکان و سوسکان و جیرجیرکان و آن های دیگر همه منتظر.گاز میدهد حسن.خیلیییی گاز میدهد.نمیخواهد ببیند پیرمردی با پیراهن سفید باسن گنده شلوار سرمه ای کمربند کهنه و :سیگار بدست...فرار میکند از دیدن جوانان وطنی آمیخته در پراید آغشته به :سیگار.حسن فکرش همچون لامپ روشن است.او میداند همی که بلکم هزاران سال عمر نماید این جمعه شبها را که همچون کثافتی به غلظت عسل از زمانهای پرپرش شرره میکند فراموش نتوان.یاد تی وی های مهپارهای به ذهنش می خلد!..گازززز می دهد.مرتیکه کچل با اون عنتر چش قلمبه که گاه تولد ماما به جای در کو..نی  زده پس کله اش! ...تست میگیرند موسیقاری و نه به فکر این عسل ممزوج ممزج متعفن شبهای جمعه اند این اون آن ور آبی ها.آه آه آه...حسن گازززز می دهد.باد صورتش را ناز میکند.یه هو جیغ میزند.چنگ میزند.باز ناز میکند.حسن دلش رختخواب میخواهد.گاز میدهد.گاز میدهد.این صدای چیست هم اکنون آیا .گاز میدهد.جلو نمیرود.لامصب.صدایی از موتور می تراود صدایی از جان موتور.صدایی چون بنگ! بنگ!

تاریخ ارسال: جمعه 25 شهریور ماه سال 1390 ساعت 10:58 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 2 نظر

حسن پرنده ، تهش چرنده

میدوید.مثه سگ پاسوخته میدوید.دنبالش بود.سرنوشتش.قیافه عجیبی داشت.سرنوشت.دندونای دراز اما چشای قشنگ.گوشای بلبله اما لبای خندون.حسن فریاد می زد.سرنوشت زوزه می کشید.حسن زیر پاشو نگا کرد.یه مار بوا دید.خندید.ماره.حسن گفت:تو کی هستی.گفت:من ضد حالم!.حسن خندید.اومد از رو مار بپره.ماره روش تف کرد.حسن تف مارو پاک کرد.سرنوشت زوزه کشید.میترسه حسن.نکنه سرنوشت روش جیش کنه؟.حسن رسید به یه دره.دره انگار زنده بود.دره عر میزد.حسن گفت:تو کی هستی؟دره گفت:من بزی تو هستم ناز نازیه تو هستم!!!...حسن بیلاخ داد.دره گرخید.گفت:از رو مار پریدی از رو مام می پری؟حسن خندید.دره عر زد.حسن دره رو دور زد.سرنوشت سرعتشو برده بود بالا.پاهای حسن ذوق ذوق میکرد.گفت با خودش یا باس از سرنوشت جلو تر باشه یا باهوش تر یا تقلب کنه و الا بش میرسه ناکس.حسن ترجیح داد ریسک نکنه و تقلب کنه!.خودشو زد به مردن.سرنوشت آمد بالای سرش.بوی لاشه میداد.اما بوی ادکلن کریستین دیورم میداد.حسن گوشه چشمشو وا کرد که ببینه داره چی کار میکنه بی پدر.سرنوشت داشت تلفن میزذ.به خدا.میگفت:سلام قربان.حسب فرمایشتون انقد دنبالش دویدم که برید.با اجازه تون این طلا ها رو بر می گردونم .دیگه به دردش نمیخوره.عزی رو بفرستین بیاد روحشو در آره از تو لشش ببرش.عجب خری بود جسارتا.حسن میخواست باور نکنه.اما کرد.خواس پاشه بگه گه خوردم.عزی رسیده بود.حسن تو جاده بود.حسن نبود.حس سبکی داشت.یه تابلو دید:جهنم سه سال نوری!.حسن میزد تو سرش.بنگ!بنگ!

تاریخ ارسال: پنجشنبه 24 شهریور ماه سال 1390 ساعت 00:26 AM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 7 نظر

زر زر

خویشتن بزگ پنداری؟راست گفتند یک دو بیند لوچ!......زود بینی شکسته پیشانی تو که بازی کنی به سر با قوچ...حسن!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 23 شهریور ماه سال 1390 ساعت 11:22 AM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 1 نظر

آرام و قرار

حسن نمیتواند یک جا آرام بگیرد.او از زندگی یک چیز بیشتر نمی خواهد.آه او همه چیز می خواهد ولی همه چیزی که یه چیز باشد چیست؟داددارادارام :پول ل ل ل ل ل...این همون چیزی باس باشه که حضرت نوح ازش کشتیشو پر کرد احتمالا اون زمون حیوون میدادن جایپول و الان شده کاغذ! و سکه آهنی!....و تا 4 روز دیگه چیزی نیست جز یه سری ارقام دیجیتالی که تو کارت عابر بانک حسنه و اصلا دیگه حسن پول و کیف پول و اینا مال بچه گیاش میشه و کسیم نمیدونه این عددی که تو حسابشه به چه راحتی توسط اون آقا گنده هه که تو بانک نشسته میتونه براش عیش بیاره با طیش!..یعنی حالا فشار دادن یه صفر ده میلیونو میکنه صد میلیون و نیاز نیس سه چمدون پول تابلو رو بزاری تو صندوق عقب ببری بانک که همه عالم و آدم زل بزن مثه کفچه مار بش و نتونی جم بخوری.خیلی ساده میشه   دیگهدزدی.حسن تو فکره که چه طو به اون صفره برسه.اونی که پشت عدد هیچه و جلوی عدد همه چی....منتها حسن فکر میکنه که صفر جلوی 100 میشه 1000 اما جلوی ده میلیون میشه صد میلیون...پس اول باس یه پخی باشه و الا از این خرمن معرفت یه سیخم بش نمیرسه.حسن کسی میشه؟حسن کسی نمیشه؟حسن کسی میشه؟حسن کسی نمیشه؟......بنگ!

تاریخ ارسال: چهارشنبه 16 شهریور ماه سال 1390 ساعت 08:46 AM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 4 نظر

معر(جوابیه شکاکان به حسن)

حسنی است در سر من که سر بشر ندارم...من از این حسن چنانم که ز خود خبر ندارم

تاریخ ارسال: دوشنبه 14 شهریور ماه سال 1390 ساعت 11:15 AM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 5 نظر

حسن الثانی

حسن دومی هم هست.همو که وقتی حسن اول سوتی خیطی میدهد در گوش او زمزمه میکند:ای خاک بر سرت! یا ای بی عرضه..یا این چه گهی بود زدی و و و....در پاره ای موارد حسن دوم وقتی چیزی برای گیر دادن پیدا نمی کند به او میگوی:آه عمرت را به اف دادی.آه برو این کار را بکن.آه تو چرا رئیس الممالک نشدی...آه چرا تارت را نمیزنی...آه چرا بازوهایت عینهو آرنورلد! نیست..آه سری به همسری نمیزنی ...آه خسته ای...آه آهن بدنت کم است آه شل و ولی ...آه ماشینت بنزین ندارد...و هزار سر کوفت و حناق دیگر.حسن تنها موقعی می تواند صدای حسنوف را که اسم همان حسن دوم است خاموش کند که در حال لذت بردن از فیلمی یا کتابی یا موزیکی یا چیزی باشد واصلا و ابدا به مخیله اش هم خطور نمی کند که روزی این صدای نحس خفه خون گرفته درش را بگذارد و برود آنجا که شازده رفت!.من حسن با من من حسن دائما در حال همفکری اند که چه گونه برینند به روز وی و او نالان از اینکه پاسخی برای این گیر های بعضا منطقی حسنوف ندارد.روزی حسن تصمیم گرفت به حرفا بائولو کولینو گوش فرا داده با این حسنوف وارد بحث و مذاکره شوداما پاسی نگذشته بود که احساس کرد یک اسکول به تمام معنا شده است ولعنتی را  توی حلقش جا کرد که ایشالا برود بخورد تخت صورت حسنوف.حتی یک روز دلش خواست که با یک چنگال مخصوص بیندازد دور گردن حسنوف و پیچ و تاب بدهدش دور چنگال و بکشدش بیرون وپرتش کند توی خلا که برود همون جایی که بازم شازده رفت.اما نمی شود.در تئوری حسنوف در عمل حسن.سازگای ندارد.مخ حسن بنگ بنگ می کند.بنگ!

تاریخ ارسال: سه شنبه 8 شهریور ماه سال 1390 ساعت 9:16 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 11 نظر

نوری بر گوری

 

سالها گذشته است و روی تنه درختی بر بالای گور حسن قلبی که با چاقو کنده شده آنقدر ورم کرده که شکل نقطه ای گوشتالو و دایره وار شده.حسن همیشه این در خت رو دوس داشت نه به خاطر سایش و نه به خاطر میوش بلکه به خاطر ریشش که فلان زمینو پاره کرده!.حسن همیشه شاکی بود و دلش نمیخواست که زمین ببلعدش اما درست در یه روز بهاری وقتی که داشت با بقال سر کوچه سر قیمت  مداد گلی! چونه میزد یه هو نبضش افتاد و قلبش گرفت و رپته پتوها.نسیم ملایمی از لایه شاخ و برگ درخت می وزه و صدای خش خش برگاش به همدیگه ، یه آرامش عجیبی به آدمایی میده که اصلا نمیان اونورا و حسن تو قبر با خودش فکر میکنه همین روزاس که از تو قبر درآد و انقدر بشاشه پای درخت تا خشک بشه و دیگه هیچ چیز قشنگی دور و برش واسه حسرت خوردن تو این دنیا نمونه اما مرده مگه میتونه  بره و با خیال راحت یه مثانه پر رو خالی کنه و بگه :آخیش...دلش واسه شاشیدنم تنگ شد.یادش اومد از اون لحظه ای که قلبش گرفت و داشت میافتاد رو زمین ...اتفاقا کلیم شاش داشت و خودشو به زور نگه داشته بود و وقتی که افتاد زمین احساس کرد مثانش خودشو ول کرد و نفهمید از ترس بود یا از مردن! اما وقتی سرش خود به زمین فقط یه صدا بیشتر نشنید : بنگ!

تاریخ ارسال: دوشنبه 7 شهریور ماه سال 1390 ساعت 1:26 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 4 نظر

حسنوف

پاسی از شب گذشته است .سگان و غوکان! عرعر می کنند و حسن چشمهایش شبیه زرده تخم مرغی است که هشت روز از نشستن مرغ مادر بر روی آن می گذرد.احساس می کند دو ور شقیقه هایش عده ای نوباوه مشغول کوبیدن دو پا و دو دست به همراه فریاد وا اسفاها می باشند.حسن از ساعت 12 شب تصمیم گرفت که 12 بخوابد و دیگر تا زر زر خروس سحری بیدار نماند ازیرا که برای رفتن صبح ساعت 7 سر کار سلولهایش یکصدا با نت سی می گفتند:نه نه نه نرو.صدای تیک تیک ساعت همچنان به گوش میرسد.نیروهای شب کم کمک پچ پچه آغاز نموده اند و حسن حتی صدای آخ و اوخ نزدیکی دو مورچه را نیز به صورت دالبی می شنود.آه آن پشه در گوش آن دانه انار چه زمزمه کرد؟؟!آه آن صدای آژیر ممتد از ماشین کدام بی پدر و مادری می آید.آن دیووس چرا آژیر خود را قطع نمی کند.یاد وقتی افتاد که مردی ماشینش را جلوی خانه او پارک همی نموده بود و دلش را به راه زده بود.ناگاه گوییا گربه ای خیزیده بود بر کنه ذات کاپوت خودروی تویوتای طرف و عر و عر دزدگیر خودروی کندرو در ساعت 3 ظهر کوچه را به موازات قبله رساند بود و لا ینقطع به 4 ملودی نعره میکشید.حسن را فکری فرهنگی به خاطر آمد و ناگاه شیشه آب معدنی کاپوت ماشین تویوتا را تا نمود.غلطی به چپ می زند-غلطی به راست.جای سرو کله عوض می کند.بدون اینکه به صفحه ساعت نگاهی بیندازدباتری ساعت را تخلیه! می کند.سیگاری دود می کند.در سرش فریاد می زند:ساعت چننننده!!!.اهمیتی نمیدد.مثل سگ از اینکه ساعت سه باشد و بیش از 3 ساعت نتواند بخوابد میترسد و این فکر همچون فرچه سیمی بر روی مغزش کشیده می شود.آه حسن را چه می شود؟اویی که همچون بچه گربه سر بر سنگ گیج و منگ به خواب در می غلطید اکنون چگونه است که نمی تواند چشمهای وغ زد اش را بر روی هم بگذارد.اناگاه ترسی چون خنجری اره ای به جان حسن می دود.آه نه!!!!.احساس می کند خورشید دارد می دمد و در آنی دلش میخواهد همچون فیلمی که دیشب دیده است خورشید را همچون یک غده سرطانی از پهنه آسمان کنده مچاله کند و به 4 کهکشان دور تر پرتاب نماید.آه حسن خاکی اسیر افلاکی.سرش در بین دو بالشت گم است.ملافه ای نامرتب به دورش پیچیده.حسن خوابیده.ساعت 8 صبح استدر خواب میبیند که رئیس اوزگلش  تفنگ ملامت را بر سر حسن گذاشته و بنگ!.

تاریخ ارسال: شنبه 5 شهریور ماه سال 1390 ساعت 9:11 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 1 نظر

یادنامه دوم

یکشنبه دوازدهم تیر ماه 3312 است .هزار سال است که حسن خواب است باحتساب روزی 30 سال و دو قرون و  هنوز فکر می کند که پروردگار حب الجمال، ایشان را محض هدفی متعالی به منصه ظهرو رسانده اند و از آن همه کانی و مواد اینجهانی موجودی خلق شده نام او حسن که نقطه ناف کاف جهان است.و زهی خیال باطل.او را از خواب می خیزانند با ضربه ای در گرده اش حسب اراده همسرش دیوه جنی مصخر التعاریف با پیوست این سخن که :هی تن لش پاشو میخوام جا رو جمع کنم.مرد که 6 ماه بیکار باشه باس کردش تو لوله توپ و بنگ!

تاریخ ارسال: پنجشنبه 3 شهریور ماه سال 1390 ساعت 12:56 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 0 نظر

یادی از حسن آقا

حسن آقا خیلی عصبی نمیشه اما اگه قاط بزنه یه هو دیدی کلمو ورداشت زد تو سر خودش.همچینم بی راه نمیگن که مرد باس کارای یدی بکنه که مغزش سالم بمونه.حسن آقا همش درحال فکر کردنه.بیشتر به این فکر میکنه که چرا فکرش دس از سر فکرش بر نمیداره.قضیه از اونجا بیخ دار تر شد که یه روز که داش کله صبح در حالی که مثه مربایی که به نون بمالن خودشو از رختخواب میکند اراده کرد که با همه مشکلاتی که فکرش براش به وجود آورده ،کلا دیگه تخمشم تحویل نگیره و یه چس خند ملیح با هر زرت و زورتی هست بچسبونه رو صورتش اما وقتی نیم ساعت بعد از تاکسی پیاده میشد که بره سر کارش یه هو چشش افتاد به کوچه پشتی شرکتی که توش کار می کرد و یه آن تصمیم گرفت که راشو دور تر کنه و از یه مسیر و سبز و خرم یه مارش اعتراضی بره ،به پاس داشت زندگی در جنگل های فومن و تنفر از زندگی ماشینی شهری.تو حال خودش در حال قدم زدن بود که یه هو یه کلاغ از پشت قار قار کنان شیرجه زد و احتمالا تو فکرش گفت:این مرتیکه کیه سر صبح با اون قد و هیکل دیلاقش پاشو میزاره رو ان من و با نوک رفت تو سر حسن دقیقا موقعی که حسن داشت تمرکز میکرد که لبخندو رو صورتش نگه داره و چنان یکه خورد که یه باد ریزی ازش در رفت و گردنشم رگ به رگ شد و اگه تو اون لحظه یه بازوکا دستش بود قطعا نوک مگسکشو میگرفت سمت باسن کلاغ محترم و بنگ!
تاریخ ارسال: دوشنبه 31 مرداد ماه سال 1390 ساعت 9:57 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 2 نظر

اشغ عشق

دوری محک دوس داشتنه...میگه عیار رابطه چنده...اصلنم بد نیس .بدیش تو گرمای رنج آور بوته آزمایشه

تاریخ ارسال: سه شنبه 25 مرداد ماه سال 1390 ساعت 6:05 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 5 نظر

محاسبات زیمقراطیس

من نمیتونم قوانین خودمو به جز خودم به کس دیگه تحمیل کنم.فریاد! چه جای بدی...اداره...خونه جامعه....مخصوصا وقتی هیچکی نتونه این کارو بکنه...همه یه اتم شدن که افکارشون مثه الکترون دورشون میچرخه...یعنی فیوژن بشه یه روز چی میشه اونوقت؟مطلوب است مقدار انرژی آزاد شده!

تاریخ ارسال: شنبه 15 مرداد ماه سال 1390 ساعت 9:47 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 3 نظر

بگو چیییز! میخوان عکستو بگیرن

هرکار کنی تش روزگار طوری طراحی شده که همه چی باس از بین بره...حالا هی جر بده خودتو بگومن خیلی شجاعم..من فلانم من تهشم...جرت میده.معرفت داشتن تهش بت میرسونه که عمرتو تلف کردی بشین این یه زره تهشو بگو چییییز به بقیم بگو بگن...بعد بت میگن: ایشون عارفن!...اونیم که دادش در آد میگن:ای خدانشناس!!! زود باش بگو چییییز تا رستگار بشی.

تاریخ ارسال: دوشنبه 3 مرداد ماه سال 1390 ساعت 4:13 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 5 نظر

مزار

بر سر مزارم نه نام بنویسید و نه تاریخ.فقط بنویسید 1.648.195  کیلومتر مربع را عاشق بود/

تاریخ ارسال: شنبه 1 مرداد ماه سال 1390 ساعت 9:17 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 4 نظر

zip life

قدیما یه اصطلاحی بود که میگفتن یارو از سال به در شد یعنی سال قبل روزگار جرش نداد یا میگفتن یارو از عمر به در شد که یعنی عاقبت به خیر شد اما این روزا من حس میکنم همه داریم از روز به در میشیم یعنی شب که میشه باس خدارو شکر کنیم که به f  نرفتیم اون روز.خلاصه لحاف چل تیکه عمر از روزا تشکیل میشه نه سالا...خدا به ما رحم کنه اون وقتی رو که از ساعت به در میشیم.میاد.سونامی اجتماعیمون اونجاس.

تاریخ ارسال: جمعه 24 تیر ماه سال 1390 ساعت 3:29 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 10 نظر

مکاشفه

سگی دیدم که بادباک میجوید.

تاریخ ارسال: شنبه 18 تیر ماه سال 1390 ساعت 9:46 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 7 نظر

مرد و پول

مرد باید که در کشاکش دهر کره خری باشد برای خودش چموش والا میگن عجب خریه!

تاریخ ارسال: سه شنبه 14 تیر ماه سال 1390 ساعت 9:29 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

سیفون

در راستای عهدماسبق که منعقد گرید مر مرا و مر دوستان همرکاب مالوف حسب تکلم فی هذا الطریق  فلذا به عرض ملوکانه و ساحت جنت مکانانه خلد آشیانانه روزگار قدار سیه دل قداره بند زورگو میرساند از اینکه مرا بالاجبار از کار قبلی خویش و موطن مالوف حسب امر یخرجونی فی الدیار هم یتضررون نمودی و در این وا نفسای چند  صبوح دردی کشی عمر مرا به جای جدیدی حسب دست تقدیر و جان تعبیر و عمق تعبیر فرحناک و گلگون از لاله های زمخت انسانیت پوچ حقیر به نام اداره کشاندی تخمم نیست و تحمل میکنم بلکم به لطف ایزد آدم توپی بشوم وا... خیر المجانین فی الدنیا و فراری و ویلا فی الاخره که نصیب ما از دنیی دنی و عقبی کبری چیزی جز حسرت عظیم نیست و شیخ ما ارواح له الفدا جان بونجوی میفرماید:Its My Life
تاریخ ارسال: دوشنبه 6 تیر ماه سال 1390 ساعت 10:25 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 5 نظر

دزد و مزد

حلاج بر پای دزدی بوسه زد و گفتند سی چه کردی این کار را؟ و دِن هی سِید:هرکه بود به کار خویش تمام بود و حتما چنان خوف و دفن بودی که بر دار رفتی.منثور هم بر دار باید.

تاریخ ارسال: یکشنبه 5 تیر ماه سال 1390 ساعت 6:50 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 4 نظر

عمه نیت

عجب از من که خودرو خویش در کوچه پارک همی کردمی و تا کنون دو بار است که شیشه آن را همی در هم میشکنند در طول دو سنه متوالی و من مانده ام که آخر کدام خری است که سر در آخور ما کند به هوای یافتن جو پاکیزه و علف تازه؟!بلی ایشان سعی و خطا کار شده اند.همی دزدان را گویم.به هر هدفی که ببینند حمله میکنند شاید چیزی بیابند و این واگو کند که حتی دزدان نیز حال تعقیب و ارزیابی سوژه را ندارند و سود خویش در شانس خویش مستغرق همی بینند و هر درجی که بییند همی گشایند مگر دیو شانس یاری کند و بیچاره صاحب صندوق که هی بایستی قفل تازه بخرد و احتمالا در آینده هر کس محتویات خودرویش را بنویسد بزند بر شیشه .

تاریخ ارسال: چهارشنبه 1 تیر ماه سال 1390 ساعت 9:14 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

بگذار.نترس

بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید .هر چند آن به جز معنی رنج و پریشانی نباشداما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن.....                                                                                                   

تاریخ ارسال: دوشنبه 30 خرداد ماه سال 1390 ساعت 03:00 AM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر

هجران

جنگ تو هر موضوعی باعث پیشرفت میشه عجب پارادوکسی اما درسته/

تاریخ ارسال: جمعه 27 خرداد ماه سال 1390 ساعت 8:50 PM | نویسنده: ا | چاپ مطلب 6 نظر
   1      2     3     4     5     6   >> صفحات وبلاگ